ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  

فهرستی منتشر شده است و کتابی که ما فکر می کنیم از آن ماست -مثنوی معنوی- به نام افغانستان ثبت شده است. روزنامه ها و وبلاگ ها هم فریاد "وا وطنا " سر داده اند که میراث کهن ادب و فرهنگ ما به یغما رفت.

یک) معتقدم باید کمی تصور خود از مفهوم وطن و سرزمین و کشور و کلیه واژگان مشابه را پالایش کنیم. روزگارانی بود که تا به نزدیکی دیوار چین زیر نظر شاهنشاهان پارسی بوده است و امروز نیست، آنچه امروز داریم ملاک این دسته بندی های جهانی است و بس. آیا تمام سرزمین های فارس زبان و همه ی تولیدات فرهنگی آنها از آن ماست؟ آیا اینکه خاکی در سال هایی از گذشته در تصرف حکومتی از ما -که خود جای بحث دارد- بوده است دلیل می شود که تولیدات فرهنگی آن خاک از آن ماست؟ بیاییم حساب مردم و آئین ها و فرهنگ شان را از حکومت ها و شاهان و سربازانشان جدا کنیم. ما برای نمونه یک روز هم درتاریخمان نداریم که کسی به مفهوم «دولت-ملت» اندیشیده باشد، پس در سنجش تاریخ این کلاه را بر سر نگذاریم.

دو) اکنون که بحث مثنوی معنوی است خوب است به حقه بازی های خودمان نیز اشاره ی کنیم. روزی که ترکیه می گوید مولوی ترکیه ای است، همه ناراحتیم که او اهل بلخ بود -حتی اگر اشعارش را در قونیه سروده باشد- و امروز که می گویند اهل بلخ است و آثارش متعلق به بلخ -به همین ترتیب افغانستان- است، باز هم ناراحتیم. دست آخر این سازمان های جهانی از دست ما سر به کوه بیابان -مثل تمامی روشنفکران تاریخ مان که دوره ای را در کنجی دور از مردم بوده اند- خواهند گذاشت. و تمامی این ادعا ها در حالی سر داده می شود که هیچگونه تلاشی برای گردآوری و سرو سامان دادن و بهره گیری از این گنجینه ی تاریخی صورت نمی گیرد. رئیس سازمان میراث فرهنگی مان تمام وقتش را به کل کل با روزنامه ها در مورد مردم اسرائیل و سفر به استان ها و ضیافت های کباب و پیاز استان ها می گذراند و اگر هم کاری کند ترجیحاً حین سفر به خارجه است. (یاد سلطان صاحبقران افتادم!)

پرسیدند: قیمه با غین است یا با قاف؟
پاسخ آمد: قیمه با گوشت است و لپه! (حضرت عبید زاکانی)

"به جای این حرف ها همین امروز یک جلد از کتاب را ابتیاع نموده و بخوانیم! محل تعلقش پیشکش!!"