عکس
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  

 

 

عکس ها از: Cristina Capucci

 



 
مسجد سلیمان
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸  

 

گیتِ بخور: حرفتو بزن!

گی بخور: حرف نزن!

گی خَردی: دروغ میگی!

گیمِ اِخوری(ایخوری): هیچ کاری نمتونی بکنی!

بیو گیمِ بخور: اگه جرات داری بیا جلو!

گی خَردُم: اشتباه کردم!

گی هم منس نید: با خیال راحت کارتو انجام بده! خبری نیست!

 

پی نوشت:

برای میلاد و بابک به یاد شب هایی که با هم می خندیدیم!

 



 
برای برگی که تاب می خورد
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

 

دانلود "فا دیز" اثر "عزیزه مصطفی زاده"

 



 
اخلاق ناصری
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸  

از آنجائیکه همه مسائل دوستان بر وفق مراد است و جز خوردن غم سلامتی غیر، ماکول دیگری بر کره خاکی برایشان باقی نمانده است، مدام درباره تغییر وزن دیگران در محل کار یا مهمانی های خانوادگی و غیر خانوادگی اظهار نظر صادر می نمایند.

سخن کوتاه است، من چیزی را کوتاه نمی کنم!

به لیست عادات ملّی افزودیم که ایرانیان در دوره معاصر نگارنده بی پروا به حریم خصوصی یکدیگر وارد شده و درخصوص تغییرات وزن دوستانشان -در ملاء عام- ایده پردازی می کنند و اگر دوست مذکور کمی خجالتی باشد و حاضر جوابی نکند با اشاره و یا حتی در چنگ گرفتن محل تجمع چربی آن یک نفری هم که نفهمیده بود منظورشان چیست را کاملا توجیه می کنند.

مراقبت از احوال دوستان نزدیک و جویای سلامتی شدن و یا حتی توصیه ای خصوصی و دوستانه کاریست پسندیده. ولی اینکه شخصی که صنمی با شما ندارد با خیره شدن به اندام و بررسی و کنجکاوی به بررسی تغییرات وزن شما به صدور نسخه و ارائه طریق بپردازد، زور دارد.

حتی دوستی که برای اثبات چاقی من ترازوی خود را هم آورد و کشید و دست آخر هم حاضر نشد قبول کند که من رضایت دارم از اوضاع و ترازوی خراب را لعنت کرد.

***

این بیماری مسری چند سالی ست که در دنیا شایع شده و در انواع پیشرفته آن پس عمل های چندگانه تغییر اندازه تحت و راس، در اکثر اوقات رو به وخامت می گذارد. دوستی افسرده شده بود و وقتی که گفتم: چرا این همه غمگینی؟! پاسخ داد: اثرات همین قرص لاغری ست که دکتر... داده!!

***

جهت اطلاع عموم در این مکان در کمال سلامتی و صحت عقل اعلام می کنم:

سالهاست که وزن من با توجه به قد 172 سانتی ام، بین 70 تا 75 کیلوگرم ثابت بوده و اکنون پس گذشت حدود یکسال از ازدواجم بین 75 تا 78 کیلوگرم متغیر است و من از این وضعیت راضی هستم.

شکمم مرا آزار نمی دهد و کمی چاق بودن بخشی از خصوصیاتم شده است. همه جور غذایی می خورم و زندگی لذت بخشی دارم و خودم حواسم به وزنم هست.

اضافه کنم که در دوره ای که به دلیل دوری از غذاهای خوشمزه و دوست داشتنی ام کمی کاهش وزن داشتم اصلا خوش تیپ نبودم و الان را بیشتر دوست دارم.

 

 



 
مرگ پایان نیست
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  

پیش آمده که حین وبگردی ها به وبلاگی برخوریم که از سال 83 تا امروز به روز نشده است. چرا آنجا متروک شده؟ سوالیست که همیشه در ذهنم می چرخد. خیلی از دوستان من در سال های 1381 و 1382 با شور هیجانی که در جمع ما بود شروع به نوشتن کردند و پس از مدتی به دلایل شخصی خود نوشتن را متوقف کردند و فقط به عنوان خاطره ای صفحه وبلاگ را حفظ کردند. برخی وبلاگ ها به دلیل نقل مکان نویسنده شان، متروک شده اند و خیلی ها هم نویسنده شان مرده است. چگونه می توان فهمید بر سر نویسنده وبلاگ یا صاحب ای-میل چه آمده است؟!

پسر عموی دوستم 2 سال پیش در تصادف رانندگی فوت کرد و تنها چیزی که برای دوستانش باقی گذاشت صفحه ای در یاهو 360 بود. دیدن صفحه ی او و پیام هایی که دوستانش و اعضای خانواده اش برایش می گذاشتند برایم جالب بود. دوستی از خوابی که دیشب دیده بود می گفت و دوستی از خاطره مشترک و دوستی هم در سکوت شمعی روشن می کرد تا یاهو 360 برای همیشه بسته شد.

گویا هیچ کسی هم به پسورد های او دسترسی نداشت. و این پایان بود. هیچ کسی نمی داند او در  چه گروه هایی عضو بود. هیچ کسی نمی داند دوستان اینترنتی اش چه کسانی بودند و آنها هم نمی دانند او به کجا رفته است.

***

خیلی دوست دارم بدانم در ذهن "علی خان گلابلی"  و "کوچکعلی" جد مادری ام چه می گذشت. "ملا فریدون" جد پدری ام، به چه موضوعاتی علاقمند بود. اجدادم وقتی تنها می شدند چه ترانه ای را زمزمه می کردند. از "علی خان" فقط چند بیت شعر و یکی دو ترانه و تصنیف شنیده ام و اینکه نی قشقائی را زیبا اجرا می کرده است. از "فریدون" همین را می دانم که در روستا همه او را قبول داشتند و حتی کلانتر* هم روی حرفش حساب می کرده و ما که به "می داوود"** می رویم همین که می دانند ما از اولاد او هستیم احترام می گذارند که این نیز دیگر دارد فراموش می شود.

***

مفهوم زندگی دوم امروز با وجود شبکه های اجتماعی و گروه های مختلف در اینترنت بیشتر معنا دارد و می توان برایش تعریفی آورد. در دوران گذشته ضایعات خودسانسوری های اجدادمان چه می شدند؟ دفتری داشتند که در آن می نوشتند؟ در خیال بافی هایشان به چه چیزهایی فکر می کردند؟ آرزوهایشان چه بود و کدام ها را به دست آورده بودند؟ چه ها در سر داشتند و نمی توانستند بگویند؟

مساله ای که بین شرکت های ارائه دهنده خدمات اینترنت وجود دارد چگونگی برخورد با سوابق کاربران پس از مرگ است.

آنچه که من در در فکر آن هستم، کاریست که ما باید از امروز در فکرش باشیم. چه کنم که آنچه در اینترنت کرده ام -زندگی دوم- با پایان زندگی اولم پایان نگیرد؟ می توان یک هوش مصنوعی را به ادامه زندگی اینترنتی من گماشت؟ یا فقط با تحویل آرشیو من به بازماندگان موضوع برای همیشه پایان یافته است!!

 

در نارنجی و یک پزشک هم به این موضوع پرداخته اند.

 

پانوشت:

* خان محلی که زیر مجموعه خان بزرگ ایل است در گویش محلی ما کلانتر گفته می شود.

** می داوود : روستایی در نزدیکی شهرهای رامهرمز و باغملک در خوزستان که شغل عمده ساکنانش برنج کاری است.



 
نامه صادره
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸  

تاریخ: 9/6/88
شماره: 2315/109
پیوست: دارد

با سلام؛

احتراماً بدینوسیله هنرمند گرانقدر خانم "ناتاشا اطلس" به حضور جنابعالی جهت استحضار معرفی می گردد. مستدعی ست که به منظور فراموشی ایام از لینک های پیوست دانلود نموده و لذت حاصل نمائید.

شایان ذکر است صوت و لحن نامبرده بسیار یادآور بانو "فیروز" می باشد.

 

پیوست:

http://lougyl.com/files/BSBVNOO5/NatAAHMP.part1.rar
http://lougyl.com/files/OAWHKO9V/NatAAHMP.part2.rar

 

 رونوشت:

- دوستان خارج از کشور (جهت اقدام لازم در راستای خریداری اثر، درصورت دسترسی و وسع و رضایت)



 
کولجی ها
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸  

در کولج به شخصی که هوش و حواس درست و حسابی ندارد می گویند: «تور»

لابد «ناتور»ی که ما در خوزستان به نگهبان می گوئیم یعنی کسی که همه ی حواسش جمع است و مواظب همه چیز است.

 

پی نوشت:

در لغت نامه برای «تور»، تیره و تاریک را دیدم می توان تنیجه گرفت که «ناتور» کسی است که تاریکی برایش معنایی ندارد.

توضیح:

از کولج بیشتر خواهم گفت. زبان کولجی ها خیلی بکر و زیباست.

 

 



 
آرش سبحانی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  

 

وبلاگ آرش سبحانی رسید!

 

 



 
مراجعه
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸  

همه چیز دلتنگ می کند!

 

پی نوشت یک:

بیابان از محسن نامجو

خونت خراب ای دل از شاهرخ

 

پی نوشت دو:

همه رفتند و ما ماندیم... امیدوارم به آنها به اندازه ما بد نگذرد!

 



 
هم-سایه
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸  

 

همسایه رضااینا اومده در خونشون که شما بیاین از همسایه ی من شکایت کنید تا بیان جمعش کنن...

ظاهراً خانومه ظهرا میره تو حیاط پشتی و با لباس بی-کی-نی به تنش روغن میماله و برنزه میکنه

 

رضا می گفت: «همینم مونده برم کلانتری بگم من که گردنمو 3 متر دراز می کنم و تو حیاط همسایمونو نگاه می کنم و این صحنه رو می بینم خیلی ناراحتم و از ایشون شکایت دارم »